يه شب مهتاب
ماه میآد تو خواب
منو میبره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه،
دره به دره
صحرا به صحرا،
اون جا که شبا
پشت بيشهها
يه پری میآد
ترسون و لرزون
پاشو میذاره
تو آب چشمه
شونهمیکنه
موی پريشون...
يه شب مهتاب
ماه میآد تو خواب
منو میبره
ته اون دره
اونجا که شبا
يکه و تنها
تکدرخت بيد
شاد و پراميد
میکنه به ناز
دسشو دراز
که يه ستاره
بچکه مث
يه چيکه بارون
به جای ميوهش
سر يه شاخهش
بشه آويزون...
يه شب مهتاب
ماه میآد تو خواب
منو میبره
از توی زندون
مث شبپره
با خودش بيرون،
میبره اونجا
که شب سيا
تا دم سحر
شهيدای شهر
با فانوس خون
جار میکشن
تو خيابونا
سر ميدونا:
عمو يادگار!
مرد کينهدار!
مستی يا هشيار
خوابی يا بيدار؟
*
مست ايم و هشيار،
شهيدای شهر!
خواب ايم و بيدار،
شهيدای شهر!
آخرش يه شب
ماه میآد بيرون،
از سر اون کوه
بالای دره
روی اين ميدون
رد میشه خندون...
يه شب ماه میآد
يه شب ماه میآد
...
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 13:12  توسط نسرین
|
دنيا كه شروع شد زنجير نداشت. خدا دنيا را بي زنجير آفريد. آدم بود كه زنجير را ساخت. شيطان كمكش كرد. دل زنجير شد؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد؛ و آدم ها همه ديوانه زنجيري. خدا دنياي بي زنجير مي خواست. نام دنياي بي زنجير اما بهشت است. امتحان آدم همين جا بود. دست هاي شيطان از زنجير پر بود. خدا گفت: زنجيرت را پاره كن. شايد نام زنجير تو عشق است. يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنو ن اما نه ديوانه بود و نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذاشت . شيطان آدم را در زنجير مي خواست . ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست. ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد . ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند . ليلي زنجير نبود . ليلي نمي خواست زنجير باشد. ليلي ماند؛ زيرا ليلي نام ديگر آزادي است
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 21:10  توسط نسرین
|
همه میگن عجب روزگار بدی شده خوب بابا تو خوب باش از خودت شروع کن ..........
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 14:14  توسط نسرین
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 23:26  توسط نسرین
|
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 12:33  توسط نسرین
|
دیروز رفتم پاساژ علاءدین واقعا آدم متاسف میشه وقتی میره میبینه اینقدر کثیف و بی نظمه !پاساژ پایتخت کجا و این کجا !!!؟؟؟؟ ......
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 11:13  توسط نسرین
|
يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد. سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد. آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود. آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند. هيچ اتفاقی نيفتاد! در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.چيزی که آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن، راهی بود که خدا برای ترشح مايعاتی از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 11:1  توسط نسرین
|
صد گل سرخ یک گل نصرانی ما را ز سر بریده میترسانی
گر ما ز سر بریده میترسیدیم در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 8:32  توسط نسرین
|
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستاییها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۱۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستاییها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتنشان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۱۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد اینبار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۲۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستاییها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهایشان رفتند. این بار پیشنهاد به ۲۵ دلار رسید و در نتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به سختی میشد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. اینبار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون ۵۰ دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر میرفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمونها را بخرد. در غیاب تاجر، شاگرد به روستاییها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به ۳۵ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به ۵۰ دلار به او بفروشید.» روستاییها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پولهایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمونها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستاییها ماندند و یک دنیا میمون!...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 13:38  توسط نسرین
|
روزی از روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد كند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند. پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد. پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بی فایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد.
وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: پس گیاه تو کو؟
پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد...
در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد! همه جوانان به این انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت: این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.
پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهی نیاز دارند که در عین راستگویی و درستكاری با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ریا كارانه ای بزند!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:42  توسط نسرین
|
|
|
|
کلاغ و طوطي هر دو زشت و سياه آفريده شدند. طوطي شکايت کرد و خداوند او را زيبا کرد ولي کلاغ گفت: هرچه از دوست رسد نيکوست و نتيجه اين شد که مي بيني. طوطي هميشه در قفس و کلاغ هميشه آزاد |
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 14:35  توسط نسرین
|
یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
پیرزن جواب داد: «بفرمایید.» چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »
پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»
با تشكر از ياسمن
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 9:26  توسط نسرین
|
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مساله آموز صد مدرس شد
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 9:22  توسط نسرین
|
تو را از بس زلالی دوس دارم تو را از بی مثالی دوس دارم
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 22:12  توسط نسرین
|
از من جدا مشو که توام نور دیدهای آرام جان و مونس قلب رمیدهای
از دامن تو دست ندارند عاشقان پیراهن صبوری ایشان دریدهای
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 15:59  توسط نسرین
|
|
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را |
|
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را |
| |
|
|
+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 15:3  توسط نسرین
|
آهو خيلي خوشگل بود .
يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.
نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند .
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:23  توسط نسرین
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 17:2  توسط نسرین
|
بهترين نوع پاسخ به هر سوال٬ پاسخی است که مثل مينی ژوپ باشد!!! آنقدر بلند که همه مطلب را بپوشاند! و آنقدر کوتاه که جذابيت موضوع حفظ شود.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 22:39  توسط نسرین
|
ترجيح مي دهم طوري زندگي کنم که گويي خدا هست و وقتي مُردم بفهمم که نيست ،، تااينکه طوري زندگي کنم که انگار خدا نيست و وقتي مُردم بفهمم که هست .
آلبر کامو
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 22:35  توسط نسرین
|
زمانی که خداوند تقسیم عمر میکرد به آدم 30 سال . به خر 30 سال . به سگ 30سال . به میمون 30سال عمر داد آدم وقتی فهمید عمر خودش با خرو سگ و میمون یک است ناراحت شد . اومد پیش خدا اعتراض کرد که چرا طول عمرش با اینکه انسانه با این حیوانات برابره . خدا بهش گفت : خب بذار باهاشون حرف می زنیم هر کدوم هر چند سالی که از عمرشونو که نخواستند می دیم به تو . آمدن به خر گفتن : تو 30عمر داری . خر گفت : خب باید تو این 30 سال چیکار کنم ؟ بهش گفتن : بار این وراون ور ببری آخرم بهت یه غذایی میدن ، خر گفت : خب اگه اینطوریه من 15 سالش اضافیه نمی خوام . آمدن به سگ گفتن : تو 30سال عمر داری ، سگ گفت : خب من باید چیکار کنم ؟ گفتن : باید از اموال دیگران محافظت کنی آخرش یه استخوانی میدن بخوری . سگ گفت : اگه اینطوریه منم 15 سالشو نمی خوام . اومدن به میمون گفتن : تو هم 30سال عمر داری میمون گفت : خب من باید چیکار کنم ، گفتن : باید شکلک در بیاری آخرش یه موزی بهت میدن ، میمون گفت : اگه اینطوریه من 15 سالشو نمیخوام . خدا به آدم گفت : این 45 سال به عمرت اضافه شد واسه همینه که آدما تا 30 سالگی زندگی میکنن از 30تا 45 سالگی مثل خر کار میکنن و از 45 تا 60 سالگی مثل سگ از اموالشون نگه داری میکنن و از 60 تا 75 سالگی واسه نوه هاشون شکلک در میارن اونا بخندن .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 21:23  توسط نسرین
|
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
ماريون دولن
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 19:2  توسط نسرین
|
سالها پیش از این زیر یک سنگ
گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش پرزدن سوی آسمان بود
آرزویش همیشه دیدن آخرین قله کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد،از ته دل خدارا صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد، یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ا ی خاک برداشت، آسمان را در آن کاشت
خاک را توی دستان خود ورز می داد، روح خود را به او قرض می¬داد
خاک توی دستان خدا نور شد،پر گرفت از زمین دور شد
راستی من همان خاک خوشبخت، من آن نور هستم، پس چرا گاهی از خدا دور هستم؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 20:51  توسط نسرین
|
من از طرز نگاهت امید مبهمی دارم
نگاهت را مگیر از من که با آن عالمی دارم
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 14:4  توسط نسرین
|
به من بگو نگو ، نمي گويم اما نگو نفهم ،
که من نمي توانم نفهمم من مي فهمم
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 13:31  توسط نسرین
|
از باد صبا دلم چو بوی تو گرفت بگذاشت مرا و راه کوی تو گرفت
اکنون ز من خسته نميارد ياد بوي تو گرفته بود خوي تو گرفت
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 11:6  توسط نسرین
|
احساس میکنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمهی خورشید
در دلم
میجوشد از یقین...
احساس میکنم
در هر کنار و گوشهی این شورهزار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
میروید از زمین...
احمد شاملو
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 13:14  توسط نسرین
|
غمی که من میبرم
غمی که من میکشم...
میان این هر دو افق
من ایستادهام
و درد سنگین این هر دو افق
بر سینهی من میفشارد...
و من اکنون
یکپارچه دردم...
احمد شاملو
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 13:10  توسط نسرین
|
گــردوستی یک حادثه بـاشـد و جدایی یک قانون.......؟؟
پس بیا تاکه دراین جهـان،
دنـیـای دگـرگـون ،
دگر انـدیـشِیم،
بیا حادثه ساز و قانون شکن باشیم،
دل مهراس ازین قانـون شکنـی و حـادثـه سـازی
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 10:9  توسط نسرین
|
آرزوی من این است
نتراود اشک در چشم تو هرگز
مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و
به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی
عاشق انکه تو را می خواهد
و
به لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست می دارد
به همان اندازه که دلت می خواهد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 10:4  توسط نسرین
|