تبليغاتX
دیجیتال لیدی

 

چه بی‌تابانه می‌خواهمت

ای دوری‌ات آزمون تلخ زنده به‌گوری!

چه بی‌تابانه تورا طلب می‌کنم!

بر پشت سمندی

گویی

نوزین

که قرارش نیست.

و فاصله تجربه‌یی بیهوده است.

بوی پیراهنت،

این‌جا

و اکنون.-

کوه‌ها در فاصله سردند...

دست، در کوچه وبستر

حضور مأنوس دست تو را می‌جوید،

و به ره اندیشیدن

یأس را رج می‌زند...

بی‌نجوای انگشتانت

فقط.-

و جهان از هر سلامی‌خالی‌ست...

شاملو

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 16:38  توسط نسرین  | 


روزی ، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت ميکرد، از نزديکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند استد و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

در يک لحظه ، او تبديل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر ميکرد که از همه قدرتمند تر است. تا اين که يک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد ، او ديد که همه مردم به حاکم احترام ميگذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم يک حاکم بودم ، آن وقت از همه قوی تر ميشدم.

در همان لحظه ، او تبديل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود ، مردم همه به او تعظيم ميکردند. احساس کرد که نور خورشيد او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشيد چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعی کرد که به زمين بتابد و آن را گرم کند.

پس از مدتی ابری بزرگ و سياه آمد و جلوی تابش او را گرفت . پس با خود انديشيد که نيروی ابر از خورشيد بيشتر است ، و تبديل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو کرد که باد شود و تبديل به باد شد. ولی وقتی به نزديکی صخره سنگی رسيد، ديگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترين چيز در دنيا ، صخره سنگی است و تبديل به سنگی بزرگ و عظيم شد. همان طور که با غرور ايستاده بود ، ناگهان صدايی شنيد و احساس کرد که دارد خرد ميشود. نگاهی به پايين انداخت و سنگتراشی را ديد که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 11:16  توسط نسرین  |