احساس میکنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمهی خورشید
در دلم
میجوشد از یقین...
در هر کنار و گوشهی این شورهزار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
میروید از زمین...
احمد شاملو
غمی که من میبرم
غمی که من میکشم...
میان این هر دو افق
من ایستادهام
و درد سنگین این هر دو افق
بر سینهی من میفشارد...
و من اکنون
یکپارچه دردم...
احمد شاملو
گــردوستی یک حادثه بـاشـد و جدایی یک قانون.......؟؟
پس بیا تاکه دراین جهـان،
دنـیـای دگـرگـون ،
دگر انـدیـشِیم،
بیا حادثه ساز و قانون شکن باشیم،
دل مهراس ازین قانـون شکنـی و حـادثـه سـازی
آرزوی من این است
نتراود اشک در چشم تو هرگز
مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و
به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی
عاشق انکه تو را می خواهد
و
به لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست می دارد
به همان اندازه که دلت می خواهد
من فکر ميکنم که تو ديوانهاي
زيرا که قلب خود را
- اين لالهي شفيق صحرائي
اين قالي مجلل
اين کوه نور را -
دادي بهمن که از همهي شهر بدترم
من فکر ميکنم که تو ديوانهاي...
علي باباچاهي
گر طبیبانه بیایی به سر بالینم به دو عالم ندهم لذت بیماری را
آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه زشتی و زیبایی خود می گذرند
عشق ها میمیرند رنگها رنگ دگر می گیرند
و
فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ
دست نا خورده بجا می ماند
هر کاری میکنم وبلاگم بالا نمیاد
نمی دونم بلاگفا این روزا چرا اینجوریه ؟!
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد اشنا دیوانه است
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم ازاد باش
گر چه تو تنها تر از من میشوی
ارزو دارم تو هم عاشق شوی
ارزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را
با تشکر از آقای فرشید
زندگی آدما مثل بازی مار پله میمونه ...
ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که با هر نگه تو صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت
" یک روز دکتر ملکی که مانند اکثر پزشکان خطی بسیار کج و معوج و ناخوانا داشت، از دوستانش دعوت کرد که ناهار به منزلش بروند. ضمنا طی یادداشتی که روی سرنسخهی خود نوشته بود از ساعد هم تقاضا کرد که فردای آنروز برای صرف ناهار به منزل وی برود.
روز بعد همهی مهمانها آمدند، اما دکتر هرچه منتظر شد خبری از ساعد نشد. پس از دوسه روز دکتر نزد ساعد رفت و پرسید:
ـ جناب آقای ساعد، پریروز خدمتتان نامهای فرستادم. آیا به شما نرسیده است؟
ساعد با قیافهای جدی و حقبه جانب گفت: رسید و فرستادم دواخانه و دوایش را خوردم. اتفاقا بسیار مؤثر واقع شد و پادردم خیلی تخفیف یافته است. از این محبت شما بسیاربسیار متشکرم. خواستم بیایم حضورا هم تشکر کنم."
لطیفههای سیاسی" تألیف محمود حکیمی"
"داستاني که در زير نقل ميشود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد:
«ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمدشاه» تحصيل ميکرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همه دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عدهمان کم است. گفت:
اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل ميکند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند.
چارهاي نداشتيم. همه ايرانيها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما بهياد
نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نميدانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ ميدانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نميشد بهصورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچهها، عموسبزيفروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچهها گفتند: آخر عمو سبزيفروش که سرود نميشود. گفتم: بچهها گوش کنيد! وخودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عموسبزيفروش . . . بله. سبزي کمفروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله.» فرياد شادي از بچهها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيه شعر روي کلمه«بله» بود که همه با صداي بم و زير ميخوانديم.
همه شعر را نميدانستيم. با توافق همديگر، «سرود ملي» به اينصورت تدوين شد:
عمو سبزيفروش! . . . بله.
سبزي کمفروش! . . . . بله.
سبزي خوب داري؟ . . بله.
خيلي خوب داري؟ . . . بله.
عمو سبزيفروش! . . . بله.
سيب کالک داري؟ . . . بله.
زالزالک داري؟ . . . بله.
سبزيت باريکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاريکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزيفروش! . . . بله.
اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يکشکل و يکرنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو
سبزيفروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، بهطوري که صداي «بله» دراستاديوم طنينانداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان بهخير گذشت.»
عشق....
به شکل پرواز پرنده است
عشق....
خواب یه آهوی رمنده است
من...
زائری تشنه زیر باران
عشق....
چشمه آبی اما کشنده است
من....
می میرم از این آب مسموم
اما آنکه , مرده از عشق , تا قیامت هر لحظه زنده است
من...
می میرم از این آب مسموم
مرگ عاشق , عین بودن , اوج پرواز یک پرنده است ...
باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم.........
هوشنگ ابتهاج
دلبر جانان من برد دل و جان من برد دل و جان من دلبر جانان من
از لب جانان من زنده شود جان من زنده شود جان من از لب جانان من