<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دیجیتال لیدی</title>
<link>http://digitallady.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 18 Apr 2009 17:39:55 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>زنجیر</title>
<link>http://digitallady.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دنيا كه شروع شد زنجير نداشت. خدا دنيا را بي زنجير آفريد. آدم بود كه زنجير را ساخت. شيطان كمكش كرد. دل زنجير شد؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد؛ و آدم ها همه ديوانه زنجيري. خدا دنياي بي زنجير مي خواست. نام دنياي بي زنجير اما بهشت است. امتحان آدم همين جا بود. دست هاي شيطان از زنجير پر بود. خدا گفت: زنجيرت را پاره كن. شايد نام زنجير تو عشق است. يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنو ن اما نه ديوانه بود و نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذاشت . شيطان آدم را در زنجير مي خواست . ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست. ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد . ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند . ليلي زنجير نبود . ليلي نمي خواست زنجير باشد. ليلي ماند؛ زيرا ليلي نام ديگر آزادي است &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دکتر علی شریعتی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Apr 2009 17:39:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=digitallady&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>digitallady</dc:creator>
<guid>http://digitallady.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>؟؟؟؟؟</title>
<link>http://digitallady.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه میگن عجب روزگار بدی شده خوب بابا تو خوب باش از خودت شروع کن ..........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Apr 2009 10:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=digitallady&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>digitallady</dc:creator>
<guid>http://digitallady.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تبریک</title>
<link>http://digitallady.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عید همگی مبارک. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Mar 2009 19:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=digitallady&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>digitallady</dc:creator>
<guid>http://digitallady.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدایا کفر نمی‌گویم </title>
<link>http://digitallady.blogfa.com/post-162.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدایا کفر نمی‌گویم، &lt;BR&gt;پریشانم، &lt;BR&gt;چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟! &lt;BR&gt;مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی. &lt;BR&gt;خداوندا! &lt;BR&gt;اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی &lt;BR&gt;لباس فقر پوشی &lt;BR&gt;غرورت را برای ‌تکه نانی &lt;BR&gt;‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌ &lt;BR&gt;و شب آهسته و خسته &lt;BR&gt;تهی‌ دست و زبان بسته &lt;BR&gt;به سوی ‌خانه باز آیی &lt;BR&gt;زمین و آسمان را کفر می‌گویی &lt;BR&gt;نمی‌گویی؟! &lt;BR&gt;خداوندا! &lt;BR&gt;اگر در روز گرما خیز تابستان &lt;BR&gt;تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی &lt;BR&gt;لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری &lt;BR&gt;و قدری آن طرف‌تر &lt;BR&gt;عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ &lt;BR&gt;و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد &lt;BR&gt;زمین و آسمان را کفر می‌گویی &lt;BR&gt;نمی‌گویی؟! &lt;BR&gt;خداوندا! &lt;BR&gt;اگر روزی‌ بشر گردی‌ &lt;BR&gt;ز حال بندگانت با خبر گردی‌ &lt;BR&gt;پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. &lt;BR&gt;خداوندا تو مسئولی. &lt;BR&gt;خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن &lt;BR&gt;در این دنیا چه دشوار است، &lt;BR&gt;چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است… &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;              &lt;/STRONG&gt; دکتر علی شریعتی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Jan 2009 09:02:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=digitallady&amp;postid=162</comments>
<dc:creator>digitallady</dc:creator>
<guid>http://digitallady.blogfa.com/post-162.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علاءدین</title>
<link>http://digitallady.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دیروز رفتم پاساژ علاءدین واقعا آدم متاسف میشه وقتی میره میبینه اینقدر کثیف و بی نظمه !پاساژ پایتخت کجا و این کجا !!!؟؟؟؟ ......&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Dec 2008 07:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=digitallady&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>digitallady</dc:creator>
<guid>http://digitallady.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درسی از پروانه</title>
<link>http://digitallady.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد. سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد. آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد.  پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود.  آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند. هيچ اتفاقی نيفتاد! در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.چيزی که آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن،  راهی بود که خدا برای ترشح مايعاتی از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Dec 2008 07:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=digitallady&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>digitallady</dc:creator>
<guid>http://digitallady.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیست اینطور ؟</title>
<link>http://digitallady.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;       صد گل سرخ یک گل نصرانی    ما را ز سر بریده میترسانی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گر ما ز سر بریده میترسیدیم    در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 18 Dec 2008 05:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=digitallady&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>digitallady</dc:creator>
<guid>http://digitallady.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک داستان آموزنده</title>
<link>http://digitallady.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۱۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۱۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۲۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند. این بار پیشنهاد به ۲۵ دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون ۵۰ دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد. در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به ۳۵ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به ۵۰ دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون!... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Nov 2008 10:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=digitallady&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>digitallady</dc:creator>
<guid>http://digitallady.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صداقت</title>
<link>http://digitallady.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روزی از روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.&lt;BR&gt;پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد كند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند. پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد. پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بی فایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.&lt;BR&gt;بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.&lt;BR&gt;پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. &lt;BR&gt;وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: پس گیاه تو کو؟&lt;BR&gt;پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد...&lt;BR&gt;در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد! همه جوانان به این انتخاب پادشاه اعتراض کردند.&lt;BR&gt;پادشاه روی تخت نشست و گفت: این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.&lt;BR&gt;پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهی نیاز دارند که در عین راستگویی و درستكاری با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ریا كارانه ای بزند! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Nov 2008 06:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=digitallady&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>digitallady</dc:creator>
<guid>http://digitallady.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلاغ و طوطی</title>
<link>http://digitallady.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>&lt;TABLE id=AutoNumber9 border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD colSpan=2&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;کلاغ و طوطي هر دو زشت و سياه آفريده شدند. طوطي شکايت کرد و خداوند او را زيبا کرد ولي کلاغ گفت: هرچه از دوست رسد نيکوست و نتيجه اين شد که مي بيني.&lt;BR&gt;طوطي هميشه در قفس و کلاغ هميشه آزاد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Nov 2008 11:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=digitallady&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>digitallady</dc:creator>
<guid>http://digitallady.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
